![]() |
![]() |
|
| عشق سروده ايست شور انگيز كه سكوت دل را ميشكند!!!! |
|
تو را گم كرده ام امروز .... وحالا لحظه هاي من گرفتار سكوتي سردوسنگينند و چشمانم كه تا ديروز به عشقت مي درخشيدند نمي داني چه غمگينند ،چراغ روشن شب بود برايم چشمهاي تو ،نميدانم چه خواهد شد ،پر از دل شوره ام امشب ،بي تاب ودلگيرم...كجا ماندي كه من بي تو هزاران بار در هر لحظه ميميرم!!!
|
|
+ نوشته شده در
هفدهم خرداد 1387ساعت 11:55 توسط فانوس خاموش |
|
|
اي مهربان من، وقتي خورشيد به پيشواي شب
مي رودكوله بار خسته ام ازهردرميرسد
و تو را با تمام خاطرات ديرين در كوچه
هاي ساكت شهر پنهان مي سازد. من مي روم
با غم تا غريبي را از جداره هاي دل
عاشقان بستانم. اما بدان خاطراتم هر لحظه
وهميشه به ياد تو خواهد بود و هميشه ياد
وبوي تو در تمام نوشته هايم و در قلب
كوچكم تا روز آخر خواهد ماند!!!
|
|
+ نوشته شده در
پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:1 توسط فانوس خاموش |
|
|
امشب باز باران فروريز شده، امشب
باز باران همچون قطرات اشك من فرو
مي ريزند.بازآسمان دل گرفته وغمگين است
واين باران شديد نشان ازآن است كه
بايد بروم.باران شديدتر مي شود و
طوفان بيشتر از پيش.
آن شب من در انتظار تو بودم ولي
نيامدي.هرگز!!!
"هنوز در انتظار آن شبم"
واين سرانجام لحظه ايست كه عشق نفرت
انگيزترين راه را براي ادامه ي زندگي
برمي انگيزد آن هم براي مني كه عشقم
پاره ي تنم است...
|
|
+ نوشته شده در
پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:8 توسط فانوس خاموش |
|
|
بار الهي
هنگامي كه اشك هاي همچون مرواريدم بر چهره ام جاريست
گونه هايم گرم و وجودم عاري از هر گونه غم وكينه مي شود:
پس بار خدايا اشكهايم را از من مگير.چرا كه من وقلب شكسته ام ،
من و خلوت شبهايم به آن نياز داريم.
آمين
من پر از انتظارم ولي تو
بي تو من بي قرارم ولي تو
جز همين شعراي غم انگيز
بيش از اين من چه دارم ولي تو
گفته ام نام پاك تو باشد
روي سنگ مزارم ولي تو.....
|
|
+ نوشته شده در
چهارم فروردین 1387ساعت 17:31 توسط فانوس خاموش |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکم فروردین 1387ساعت 0:1 توسط فانوس خاموش |
|
خدا رو ميخوام نه واسه اينكه ازش چيزي بخوام،خدا رو ميخوام نه واسه مشكل وحل غصه هام،خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم وبهشت،خدا رو دوست دارم ولي نه واسه زيباوزشت،خدا رو ميخوام نه واسه خودم كه باشم يا برم،خدا رو ميخوام نه واسه سكه وسكو ومقام،خدا رو ميخوام كه فقط تو رو نگه داره برام،خدا رو دوست دارم واسه اينكه تو رو بهم داده،خدا رو دوست دارم چون عاشق بودنُ يادم داده،خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خيلي دوست داره،خدا رو دوست دارم چون عاشقُ تنها نميذاره،خدا رو دوست دارم واسه اينكه حواسش با منه،خدا رو دوست دارم آخه هميشه لبخند ميزنه،خدا رو دوست دارم واسه اينكه من وتو با هميم،خدا رو دوست دارم كه ميدونه ما عاشق هميم!!! |
|
+ نوشته شده در
سوم اسفند 1386ساعت 23:23 توسط فانوس خاموش |
|
|
کاش آدما ميفهميدن که زندگي يه بازيه!!!
بازی عشقوادعاست
خدايا توش چه رازيه؟
کاش ادماميفهميدن که زندگي يه زندونه
که توش فقط رنگ وريا با طرح غم فراوونه
کاش ادما ميفهميدن دنياي ما بي زبونه
اگر که حرفي بزنه خودشو به آتيش ميکشونه
کاش ادما ميفهميدن که زندگي يه کوره راه و رفتنه
نياز راه پيمودنو آخر راه رسيدنه
کاش ادما ميفهميدن بال شکسته قدرت پريدن نداره
شايد يه روز پر بکشه ولي جرات موندن نداره
کاش آدما ميفهميدن بعضي جاها ميشه دويد
بعضي جاهاميشه رسيد
آرزو دارم شبي عاشق شوي.
آرزو دارم بفهمي درد را.
تلخي برخوردهاي سرد را.
مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني.
مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني.
مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من
نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني !!! |
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم آبان 1386ساعت 22:37 توسط فانوس خاموش |
|
|
باران
بزن اکنون
که اکنون فصل مرگ است
بزن بر سنگ سخت سینه من
بزن تا آب گردد کینه من
بزن بر مرگزار سینه من
بزن بر شاخه اندیشه من
بزن من تیره ام
پاکم کن از درد
بزن باران
بزن بر غصه من
بزن بر ریشه اندیشه من
بزن باران
بزن،این قصه آغازی ندارد
بزن،این غصه پایانی ندارد
منم قصه
منم غصه
منم درد
بزن باران
بزن من بی قرارم
من از نامردمی ها بی غبارم
شرابم خالصم
آبم زلالم
بزن باران
بزن تا گل بروید
بزن تا سنگ هم از عشق گوید
بزن تا از زمین خورشید روید
بزن تا آسمان تفسیر گردد
بزن تا خوابها تعبیر گردد
بزن تا قصه دلتنگی ما
رفیع قله تدبیر گردد
بزن باران
خجالت می کشی باز؟
بزن،اینجا کسی فکر کسی نیست
بزن تا سیلی از ماتم ببارم
بزن تا از غم عشقم ببارم
بزن باران
بزن دست خودم نیست
بزن باران
بزن دست دلم نیست
بزن باران
بزن دست تو هم نیست
|
|
+ نوشته شده در
بیستم مهر 1386ساعت 13:50 توسط فانوس خاموش |
|
|
تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟ تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که معشوقش در کنارش نیست! تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم. و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم ولی در کنار تو نباشم عزیزم! عزيزم وجودمن زوجود توست ومن فقط تو را دارم وهميشه تو فكر توام فكر كردن به چشمانت منو ديوونه مي كنه لبخند زدنت منو سرگشته مي كنه ومن فقط و فقط با بودن تو زنده ام ارزش تو برام بزرگتر از دنياست و قلب من به عشق تو مي تپه و من تا آخر خط باهاتم و ازت مي خواهم در صبر زندگي با هام باشي و مرا همراهي كني تا با بودن تو بتوانم لذت زندگي ببرم و دلم مي خواهد لبهايت را بر لبهايم بگذاري و من گرمي عشقي كه در وجودت است حس كنم
عزيزم معني دوست داشتن را برايم معنا كردی
|
|
+ نوشته شده در
هفتم مهر 1386ساعت 0:8 توسط فانوس خاموش |
|
|
لالا همه در خواب نازند
دیگه چیزی ندارند تا ببازند
بخواب آروم نه اینکه وقت خوابه
بخواب ای گل که بیداری عذابه و عذابه
نترس از دست بی قانون فردا
بخواب جونم که قانون داره دنیا
بخواب آروم گل گلدون خونه
که بیرون تا بخوای نامهربونه
لالالا که قلبم زیر و رو شد
که دست عاشقم پیش تو رو شد
که بازم این دلم دیوونگی کرد
که این دیوونه با عشق زندگی کرد
بخواب ای گل الهی در نمونی
نگیره بغضت از نامهربونی
بخواب جونم که درها رو ببندم
نخوای از من که با گریه بخندم
بخواب آروم که خورشیدم خاموشه
اونم باید بره چیزی بپوشه
اونم طاقت نداره توی سرما
اونم غافل شد از حال دل ما همه اینجا غریب اندر غریبند
همه از بی نیازی بی نصیبند
الهی کور بشن گر، دیده باشن
می گن اینجا همه مردم فریبند
چه بی قانون ، قانونش
چقدر، بی برکت نونش
به نرخ مفت جون کندن
شده چیزای ارزونش
نمی دونی چقدر سخته
همون کارهای آسونش
همش بغض و همش اش بغض
روی لبهای خندونش
نترس از دست بی قانون فردا
بخواب جونم که قانون داره دنیا |
|
+ نوشته شده در
بیست و ششم شهریور 1386ساعت 20:41 توسط فانوس خاموش |
|
|
يادته تو اوج پاييز،اخرين لحظه ي ديدار خب مواظب خودت باش،دوسه بار،دوباره تكرار يادته به ماجرامون چقدر نگا مي كرديم تا يكي دلش بياد و بگه خب ،به اميد ديدار تو خداحافظي كردي،دل من يه كم تكون خورد بعدش اسمتو نوشتم رو ساقه ي سپيدار بارون گريه كه باريداز توابر غصه هامون هر دومون سر گذاشتيم روي آجراي ديوار يه بار ديگه مي پرسم راس راسي بايد جدا شيم؟ يادته اشك تو افتاد روي سيم گرم گيتار؟ منم انگار مثل اشكت از چشات افتاده بودم يه جوري دلت مي لرزيد پس ديگه نكردم اصرار خيلي اونجا مونده بوديم همه ما رو ديده بودن بدجوري نگا مي كردن مردم كوچه و بازار نگاتو گرفتي از من گفتي خب كاري نداري من شكستم ولي گفتم برو به اميد ديدار دو سه تا فردا گذشت و من ديگه تو رو نديدم شنيدم ولي رسيدي به يكي شبيه دلدار دل من دوباره لرزيد مث اون لحظه ي اخر خاطرت،هر چي كه گفتي،شد رو روياي من آوار حالا موندم از خدامون چي بخوام،خوشيت يا غصت همه گفتن عكس اونو ديگه از روي طاقچه بردار اما من ميگم خدايا،من كه كلي غصه دارم غماي اونم بگير و باز به اين ديوونه بسپار
|
|
+ نوشته شده در
پنجم شهریور 1386ساعت 23:36 توسط فانوس خاموش |
|
|
قلبم یخ کرده ... مغزم قفل کرده .... چیزی که دلم بخواد و در موردش بنویسم گم شده .... از عشق بگم .... از انتظار... از درد جدایی ....از نارفیقی ... از بی وفایی ....
کنه ...
نوشتم چی شد
نفهمید .....
رو ورق می زنم...
ساعت 8 صبح می شه ...
حرکت در می یاد ...
رفیق باشی ... اما اون به جای همه اینا تو رو بشکنه ... خوردت کنه....
دلم می خواد برم ...
دلمو نشکونه ....
|
|
+ نوشته شده در
سی ام مرداد 1386ساعت 0:54 توسط فانوس خاموش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گل اگر خار نداشت ،دل اگر بي غم بود ،اگر از بهر پرستو قفسي تنگ نبود زندگي ،عشق ،اسارت ،قهر،آشتي همه بي معنا بود... |
|
RSS
|